سفارش تبلیغ
صبا
مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 14
کل بازدید : 25835
کل یادداشتها ها : 81
خبر مایه


بنام خالق زیباترین داستانها

       وارد خانه که شد در را محکم بست و با آنکه میدانست کسی در خانه نیست خوب به اطراف نگاه کرد . آنگاه به طرف اتاق رفت . در کمدرا باز کرد _ که خودش به اندازه یک اتاق بود _ و به طرف گاوصندوق رفت . شماره هایش را پس و پیش کرد . فلکه اش را چندبار چرخاند . در سنگین گاو صندوق با صدای ناله ای باز شد

       گاو صندوق خالی بود .

       سرش گیج رفت . قلبش گرفت . پاهایش سست شد . به سختی خودش را به داخل اتاق کشاند ، تلفن را برداشت و زنگ زد . دیگر چیزی نفهمید .

       به خودش که آمد روی تخت بود . پسرش با یک پرستار در کنارش ایستاده بودند و کلی هم سیم و رشته به سر و سینه اش وصل بود .

       پسر که چشمهای باز پدرش را دید لبخندی زد . دهانش را به گوش پدر نزدیک کرد و گفت : بابا همه چیز جاش محکمه . مگه قبلا خودت همه رو نبرده بودی ویلای بالا؟...بله ، فراموش کرده بود .

       پدر نفس عمیقی کشید و لبخند زد . اما لبخندش با همیشه فرق داشت ...






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ