|
سرو آخرین مطالب پیوندها لوگو آمار وبلاگ
بنام خالق زیباترین داستانها ... از آن روز سالها می گذشت و حالا دوباره گذارش به همان بوستان افتاده بود . همه چیز همانطور بود و اما درختها بزرگتر . گشت و گشت تا سرانجام نوشته اش را روی یکی از همین درختها پیدا کرد . پس از این همه سال نوشته همچنان خوانا مانده بود بلکه برجسته تر : من و (...) تا همیشه ، و زیرش هم تاریخ زده بود . حالا او بود . بوستان بود . درختها بودند . نوشته بود . فقط (...) نبود . موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها نه زنگی .. نه مسیجی .. دلش گرفت . برداشت و نوشت : دوستت دارم .. تا همیشه .. و برای خودش پست کرد ... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها بره ی بیچاره ، آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده بود . و نمیفهمید چه اصراری دارند به اینکه حتما باید آب بخورد ؟! . گله دار پیش از فروش ، بقدر کافی آب به شکمش بسته بود تا پروارترش کند . آب خورده و نخورده پایش را کشیدند ، حیوان زبان بسته از پهلو به زمین خورد . هلوپ . لابد با خودش فکر کرد که این هم یکی از همان بازیهایی ست که چوپان گاهی از سر تفنن انجام می داد . اما از کارد درک درستی نداشت .... پیش از این هم یکی دوباری آن را دست چوپان دیده بود اما تجربه ای اینچنینی از کارد نداشت . کارد در دست مرد ...و چشمان بره... ( از دوستان معذرت میخوام که نمیتونم یعنی دستم نمیره این قسمت رو بنویسم :(( . فقط اینکه آن طرف تر منقلی گُر می کشید و بشری سیخ بدست داد میزد : آهــــــای ، سفره رو کم کم بندازید .... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها وارد خانه که شد ، در را محکم بست . و هنگامیکه مطمئن شد همسرش در خانه نیست ، کتش را یک طرف پرت کرد ، کیفش را یک طرف دیگر . جورابش را هم قلمبه کرد و انداخت روی میز . بعد ، مشتهایش را گره کرد و چند بار محکم کوبید روی سینه اش و داد زد : منم مرد این خونه . هرکاری دلم بخواد میکنم . بعد هم یک بالانس محکم زد بطوریکه کمرش خورد به تخت .. گروپ .. کمرش را گرفت و از جا بلند شد . نگاهش به عکس قاب گرفته ی همسرش افتاد که داشت خیره خیره اورا نگاه میکرد . دلش لرزید . خودش را جمع و جور کرد و گفت : سـلام .. و بعد از لحظه ای مکث ادامه داد : چـشــم ... بعد کتش را آویزان کرد . کیفش را مرتب کنار میزش گذاشت . جورابش را جابجا کرد و مثل بچه ی آدم روی مبل نشست .... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها هواپیما به آرامی خودش را به باند پرواز رساند . لحظاتی توقف کرد . مسافرها کمربندهایشان را بسته بودند . انتظار و نگرانی را میشد در چشم اکثر مسافرها دید . او از همه نگران تر به نظر میرسید . هواپیما شروع به حرکت کرد. سرعتش تندتر و تندتر شد و در یک لحظه .. تیـــکـاف .. نفس راحتی کشید . دوباره نگاهی به مدارکش انداخت . همه درست و دقیق بود . فقط اینکه اینها مشخصات واقعی او نبودند . صدای خلبان مجددا شنیده شد . به دلیل نقص فنی هواپیما به فرودگاه برمی گشت ...
موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیبا ترین داستانها زانویش لق میزد . دندان عاریه اش لق میزد . انگشتانش لق میزدند . عینکش .. کمرش ... اما جوانها در مقابلش کم می آوردند . آخر حساب بانکیش قرص و محکم بود . توپ هم تکانش نمیداد ... موضوع مطلب : بنام خالق زیباترین داستانها وارد خانه که شد در را محکم بست و با آنکه میدانست کسی در خانه نیست خوب به اطراف نگاه کرد . آنگاه به طرف اتاق رفت . در کمدرا باز کرد _ که خودش به اندازه یک اتاق بود _ و به طرف گاوصندوق رفت . شماره هایش را پس و پیش کرد . فلکه اش را چندبار چرخاند . در سنگین گاو صندوق با صدای ناله ای باز شد گاو صندوق خالی بود . سرش گیج رفت . قلبش گرفت . پاهایش سست شد . به سختی خودش را به داخل اتاق کشاند ، تلفن را برداشت و زنگ زد . دیگر چیزی نفهمید . به خودش که آمد روی تخت بود . پسرش با یک پرستار در کنارش ایستاده بودند و کلی هم سیم و رشته به سر و سینه اش وصل بود . پسر که چشمهای باز پدرش را دید لبخندی زد . دهانش را به گوش پدر نزدیک کرد و گفت : بابا همه چیز جاش محکمه . مگه قبلا خودت همه رو نبرده بودی ویلای بالا؟...بله ، فراموش کرده بود . پدر نفس عمیقی کشید و لبخند زد . اما لبخندش با همیشه فرق داشت ... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها هر نوع بیماریی را که دیده و یا شنیده بود ، یادداشت کرد . از انواع سرطانها و بیماریهای سخت مثل سل ، جذام ، انفارکتوس ... تا بیماریهای ساده تری مثل سرماخوردگی و حتی کچلی! ... سرجمع به چهل تا هم نرسید . بعد با خودش فکر کرد : ده ها ملیون پزشک در سراسر جهان با هزاران دانشگاه و دانشکده کوچک و بزرگ و هزاران داروی ارزان و گران قیمت .. پس چرا دکتر دیروز گفت : فقط باید دعا کنی .. دیگر برای مادرت کاری نمیشود کرد .... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها . . . عزت زیــاد . این را گفت و در حالی که از شدت خشم صورتش کبود شده بود ، در را به هم کوبید و از بانگ خارج شد . برای گرفتن یک وام ناچیز درمانی ، به قول خودش باید ، جد و آبادش را ضامن می آورد . چند فقره چک و سفته و اینها هم امضا میکرد و کلی هم صبر و حوصله تا شاید که قبول کنند .تازه کسی هم پاسخگو نبود.... خب ، آخر بانگ کارهای مهم تری هم داشت و نمیشد که همینطوری سرمایه اش را به باد بدهد ... موضوع مطلب : داستان کوتاه, بنام خالق زیباترین داستانها یک گُله رنگ برداشت و آن را یکنواخت روی بوم پخش کرد . خورشید آن گوشه ی بوم . چند قطعه ی ابر آن بالا وسط . یک پرنده هم این گوشه ی بوم ،آن دورها . پایین هم چند درخت و جوی و تپه کشید . دوباره به نقاشی نگاه کرد . هنوز چیزی کم داشت . قلم را برداشت و یک پرنده ی دیگر هم به تصویر اضافه کرد . پرنده ی قبلی خیلی تنها بود . موضوع مطلب : داستان کوتاه, |
||